تبليغاتX
گفتم بمان!نماند
دلنوشته ها
سه سال گذشت!
دو سال و هشت ماه هم از این جا نوشتنم گذشت.
حاضر بودم ۱۰۰ سال دیگه م بگذره و بازم بنویسم!
ولی دوست مشترکمون...
آره
 همه چیو بهم گفت!
اول نمی خواستم باور کنم!دو ماه نخواستم باور کنم .
سرش داد کشیدم!
ولی آخه تا کی!؟؟
تو گفتی بهم بگه اونم گفت!
دیشب کاملشو گفت.
مرا بگو که ستاره را چه عزیز می پنداشتم و آن تنها به عشق تو بود!
همین
تموم شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:54  توسط فاطمه | 
سالهاست
که شب یلدا می آید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام
تمام پنجره ها را بسته ام
حتا گوشهایم را با پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم
بگذار الهه ی عشق،
به سروقت عاشقان ِدیگر ِ این دشت برود!
می خواهم به خودم تبریک بگویم:
تولدت مبارک!
می بینی؟
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه من مانده باشم،
نه عشق گذشته مان!!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم
چون همیشه کنار ِ منی
کنار منی، اما...
«اما» صد داد از این کنار من بودن!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:28  توسط فاطمه | 

به بهانه ی حرفای 22 روز پیش_...

به من دروغ نگو!
تمام پنجره ها را شکسته ای
ولی رها نشدی
که پشت پنجره ها
حیاط خانه ما بود با حصار بلند
حضور قاطع دیوار ماندگار بلند
تبر به دست گرفتی
تو بی قرار گذشتی از آن قرار بلند
                               ولی
                                   رها نشدی.
بگو که پشت حصار
نگاه تنگ خیابانیان قفس می ساخت.
به من دروغ نگو!
هزار کوچه ی بنبست را سفر کردی
بگو که از همه ی مرزها گذر کردی
تو خود سرودن پرواز را سفر کردی
تویی که نغمه ی این عشق را به سر کردی
                                    چرا رها نشدی؟!
در این غروب جدایی
                   بگو که مرز رهایی
                                    تو را به بند کشید.
بگو عزیز اسیر
که پشت پنجره ها
پس از حصار بلند
                  ورای خانه ی ما
                                    پر از پرنده نبود...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:34  توسط فاطمه | 

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است باورم شده بود!
باورم شده بود:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
باورم شده بود که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کنم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانی!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دست هم بیشتر نیست!
همیشه می ترسیدم خدای نکرده
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم...
می بینی؟
دوباره ۲۳ آبان
و دوباره انگشتان من
برای شمردن سه ساله شدن این سالهای بی پایان غربت و انتظار و سکوت،
یخ کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:56  توسط فاطمه | 

یقین کردم که دیگر نیست،
 شاید هم مرده است،
شاید من هم مرده ام،
 با هم مردن سخت نیست،
چه سکوت پرعظمتی،
 شاید آفتاب  که رفت پرواز کنیم و از روی خاک برخیزیم،
و این خرابه ی غمزده را ترک کنیم،
 بس است دیگر،
 زیر سقف کوتاه این آسمان رنجورم...
بس است دیگر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:44  توسط فاطمه | 
درخزانخانه روحم هردم
برگي ازشاخه ی جان ميريزد
عمق قلبم تپشي محزون داشت
واي انگارکسي دف ميزد
تونفهميدي اين دف چه ها ميخواند
تونفهميدي هيچ
دف چراميخواند
تونفهميدي هيچ
کاش ميفهميدي
اين دف بشکسته
هان تراميخواند



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:8  توسط فاطمه | 


منم خسته م! خسته تر از تو! خیلی خسته تر!
حداقل تو عقده ی دلتو می بری پیش بابات.
ولی من چی؟
همیشه سکوت...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:31  توسط فاطمه | 

این جا یه چی دیگه نوشته بودم!
شاید تا یک ساعت پیش!
ولی وقتی تو وبلاگ سیمرغ عزیز اینو خوندم ویرایش که نه! تبدیل شد!!
البته با اجازه!
برا چندمین بار بود که خوندمش ولی بازم قلبم ریخت!
ممنون

کرگدن گفت: نه امکان ندارد. کرگدن ها نمي توانند با کسي دوست بشوند.
دم جنبانک گفت: اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يکي بايد پشت تو را بخاراند. يکي بايد حشره هاي تو را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمي توانم با کسي دوست بشوم. پوست من خيلي کلفت است. همه به من مي گويند: پوست کلفت.
دم جنبانک گفت : اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست.
کرگدن گفت : ولي من که قلب ندارم، من فقط پوست دارم.
دم جنبانک گفت اين امکان ندارد . همه قلب دارند.
- کجاست؟ من که قلب خودم را نمي بينم.
دم جنبانک گفت:خوب، چون از قلبت استفاده نمي کني, قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يک قلب نازک داري .
- نه ؛ من قلب نازک ندارم ، من حتما يک قلب کلفت دارم .
دم جنبانک گفت : نه ، تو حتما يک قلب نازک داري ، چون به جاي اين که دم حنبانک را بترساني ، به جاي اينکه لگدش کني ، به جاي اين که دهن گشاد و گنده ات را باز کني و آن را بخوري، داري با او حرف مي زني.
کرگدن گفت: خوب ، اين يعني چه؟
دم جنبانک گفت: وقتي که يک کرگدن پوست کلفت ، يک قلب نازک دارد يعني چه؟ يعني اينکه مي تواند دوست داشته باشد ، مي تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اينها که مي گويي يعني چه؟
دم جنبانک گفت: يعني....بگذار روي پوست کلفت قشنگت بنشينم ، بگذار......
کرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يک جمله مناسب مي گشت. فکر کرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را بر مي داشت.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.
کرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟اسم اين که من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را بخوري؟
دم جنبانک گفت: نه ، اسم اين نياز است ، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت برطرف مي شود ، احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي کني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گويد. روزها گذشت....روزها ، هفته ها و ما ه ها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي کوچک مزاحم را از لاي پوست کلفتش بر مي داشت و کرگدن احساس خوبي داشت. يک روز گرم کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ، براي يک کرگدن کافي است؟ دم جنبانک گفت : نه ، کافي نيست.
کرگدن گفت: درست است کافي نيست. چون من حس مي کنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد ، چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سير نشد. کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد : اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين . وقتي که کرگدن به اينجا رسيد احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک!!! دم جنبانک عزيزم : من قلبم را ديدم ! همان قلب نازکي را که مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد حالا چکار کنم ؟
دم جنبانک برگشت و اشکهاي کرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يک عالم از اين قلبهاي نازک داري.
کرگدن گفت: راستي اين که کرگدني دوست دارد دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چه؟
دم جنبانک چرخي زد و گفت: يعني اينکه کرگدنها هم عاشق مي شوند.
کرگدن گفت: عاشق يعني چه؟
دم جنبانک گفت : يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند. باز پرواز کند و او باز هم تماشايش کند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد , يک روز حتما قلبش تمام مي شود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم . حالا که دم جنبانک به من قلب داد ، چه عيبي دارد : بگذار تمام قلبم را براي او بريزم... .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:57  توسط فاطمه | 


اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:25  توسط فاطمه | 

ادبیات فارسی 2،
 سید علی موسوی گرمارودی،
 در سایه سار نخل ولایت.
هروقت به این تیکه هاش می رسیدم ناخود آگاه چشام خیس میشد
نمی دونم...
دیشب بازم رفتم از میون کتابای غبارگرفته تو انباری ادبیات 2 رو پیدا کردم!


"آه
ای خدای نیمه شب های کوفه تنگ
ای روح لیله القدر
چاه از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است
سحر از سپیده ی چشمان تو می شکفد
و شب در سیاهی آن به نماز می ایستد...
هرچند کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟"


+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 10:37  توسط فاطمه |